چند روزی ( چند روز چه عرض کنم بهتر بود از هفته استفاده می کردم ) از اقامت من در تهران می گذرد   می خواستم از دلیل ترک دیار و آمدن به تهران بگویم ، می خواستم از تهران بگویم ، می خواستم ...   چیزهایی زیادی می خواستم بگویم که به دلایلی نامعلوم  هیچکدامشان گفته نشد ، بارها می خواستم از پارک دانشجو بگویم که به مصلحت های مختلف سکوت کردم و  تنها نظاره گر بودم ولی این بار دیگر نه به مصلحت می اندیشم نه به هیچ چیز دیگر .

تنها می خواهم بنویسم و  معترض باشم ( همیشه معترض بودن را دوست داشتم معترضی که خود شدیداً مشکل دارد ) در خوابگاه کمی عصبیم کمی دلتنگ شده ام ، از او نیز خبری نیست و گوشیش خاموش است ( داستان او را تعریف نکرده ام ، او همانیست که باید می بود  کسی که واقعا دوستش دارم  و بسیاری از المانهایم را دارد ولی در عجبم که چگونه او مرا انتخاب کرد ؟ ) دیگر تحمل این چهار دیواری را ندارم بی شک تا چند لحظه ی دیگر اشک هایم جاری می شود  لباس هایم را تن می کنم و راهی خیابان می شوم و طبق معمول به سمت پارک دانشجو می روم ( پارک دانشجو نزدیکترین پارک به محل اقامتم می باشد ضمنا کوچکی پارک مرا یاد شهرستان کوچکمان می اندازد به همین دلیل و شاید دلایلی نامعلوم در آن پارک حس آرامشی خاص دارم هر چند که گاه بی گاه  این آرامش را بگو مگو با دوستان نیروی انتظامی و یا سایر دوستان هومو به هم می خورد، ولی خب چه می شود کرد )

در راه پارکم و حدودا شاید 200 ، 300 متری مانده به آن مرکز آرامش که بوق ماشینی توجهم را جلب می کند  بی توجه رد می شوم ولی متاسفانه دوست عزیز ظاهرا ول کن نیست. به سمت ماشین می روم و بسیار محترمانه می گویم : سلام ، ببخشید امری داشتید ؟

و پاسخ راننده : هستی یه حالی کنیم

نمی دانم چه بگویم از او ( همانی که در بالا توضیح دادم )  آموخته ام که با احترام سخن بگویم  بسیار خود را کنترل می کنم و می گویم  : ببخشید فکر می کنم اشتباه شده باشه ، من با کسی هستم و به ایشون تعهد دارم .موفق باشید

بار دیگر همان دوست محترم بلند می گوید : پول خوب می دم

دچار انفجار لحظه ای می شوم و به سختی خود را کنترل می کنم  و بدون پاسخ به مسیرم ادامه می دهم ، دیگر نمی توانم جلوی اشکهایم را بگیرم از سوی دلتنگی و از سوی دیگر تعهدی که دوستان با پول مقایسه می کنند ؟!!!

توقف بیش از چهار ماشین و گفتگو با دوستان محترم و افرادی که گاه بی گاه ایجاد مزاحمت می کردند آرامش شبانه را از من ربود ، شدیدا دلم برای او تنگ شده است  تماس می گیرم گوشی اش خاموش است  و این بهانه ای خوبیست که گریه های آرامم  با صدایی بلند در فضا بپیچد . دوستان عزیزم دیگر باید کم کم تمرین آموختن تعهد کرد و بیاموزیم  ، بیاموزیم که می شود با کسی بود  و به او تعهد داشت ، بیاموزیم اگر کسی  لباسی متفاوت با ما پوشید لزوما پولی نیست !!! بیاموزیم می شود نیازهای دوست نیازمندمان را برطرف کرد فارغ از هر نگاه جنسی ، بیاموزیم ...

این دود سیه فام که از بام وطن خاست               از ماست که بر ماست

وین شعله سوزان که برآمد از چپ و راست           از ماست که بر ماست